افطار لندنیّه
دم افطار است به وقت اینجا. افشاری شجریان را گذاشتهام از روی طربستان. درسهایم دارد خیلی سنگین میشود. ماه عسلام دیگر تمام شد. نشستهام تنها، بارها گفتهام که غروب را دوست ندارم.
...
لب فروبند از طعام و از شراب/ سوی خوان آسمانی کن شتاب
گر تو این انبان ز نان خالی کنی/ پر ز گوهرهای اجلالی کنی
چند خوردی چرب و شیرین از طعام/ امتحان کن چند روزی در صیام
چند شبها خواب را گشتی اسیر/ یک شبی بیدار شو دولت بگیر
- کاش باشد.
- هست.
- کاش میتوانستم به همین تیقن که تو میگویی بگویم.
- دعا کن.
- دعا؟
- بخواه.
- خواستم.
- روزهات قبول.
- روزه؟ کدام روزه. من فقط یک روز فقهیدم.
- چه؟
- منظورم این است که بر سلوک توصیه شدهی فقیهان نخوردم و ننوشیدم. همین.
- به چه امیدی؟
- به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل.
حالا ربنا را گذاشتم.
ربنا لاتزد زیغ قلوبنا
- غلط می خوانی که...
- این ربنای خودم است...
- و هب لنا من لدنک هدی...

نظرها
جناب میردامادی با این پستهای اخیرتان بدجوری حال و هوای مهاجرت را که مدتی بود در ما مرده بود را زنده کردید.
Posted by: elham | September 4, 2008 7:21 AM
حس مشرک فقهیدن.همین و بس.
Posted by: محمد علی | September 4, 2008 8:04 AM